خوشبختی....
فهرست تمام آرزوهای منی...
...
قلب کوچیک و پر طپشت..تجربه های جدید..
سختی های دلنشین...تهوع های من...همه....
همه یعنی چقدر خوشبختم...ممنونم خدا واسه این معجزه...
...هشت هفته ای من...
واسش
توی یه دفتر می نویسم...
فهرست تمام آرزوهای منی...
...
قلب کوچیک و پر طپشت..تجربه های جدید..
سختی های دلنشین...تهوع های من...همه....
همه یعنی چقدر خوشبختم...ممنونم خدا واسه این معجزه...
...هشت هفته ای من...
واسش
توی یه دفتر می نویسم...
دوم بهمن بی بی چک مثبت و قشنگترین و عجیبترین لحظه ما دوتا بود....
شوکه ام....خوشحالم....
خدایا ممنونم ....
انتطار معجزه...نگاه به آسمون...
دلخوشی به خدایی که این مدت همش خوشحالمون میکنه و
بازم میخواد سورپرایزمون کنه....
اعتراف میکنم این دوستت دارم های گاه و بیگاه این روزهای عجیبیخت و کمی عجیبمان...نور می پاشد به تمام تاریکی های وجودم...
همیشه نور بپاش مرد من....امیدوارم کن که بی تو اصلا نمی تونم...
عشق تو جدایی ناپذیره...رخنه در تمام وجودم...
کمکم کن عبور کنم از تمام این سختی ها...
...
چیزی نیست..کمی درگیر مسائل کاری ام...
کمی هم نگران گذشت سریع روزها...
کوله پشتی نو و تمیز بچه ها...
حس های خوب...امیدهای تازه...
امیدهای قشنگ...امیدهایی که خیلی وقته داری اما عشقت با حرفهاش کاری میکنه بذرهای امید جووونه بزنه این اول پاییزی...
عشقت دلتو بهاری میکنه...
خوشحااااالم...
هفته سختی بود...توی اداره دست تنها...یک هفته واقعا سخت...
باز هم سببی شد تا بدونم من تا این حد قوی ام...
ممنون خدا ..
خوشحالم واسه آخر هفته...واسه باهم بودنمون...
عین روزهای اول آشنایی انگار...
تا این حد دلتنگتم....
پاییزمون** مبارک...
**
تولد مامانم روز اول پاییز بهترین بهانه واسه حسهای خوبم..
همیشه سلامت و سبز باشی مامان فداکارم....
اما با تاخیر....
خوشحالم....رفتم مشهد...بیست و پنجم تیر راهی شدیم...خانوادگی...
خیلی خوب بود...
لحظه دیدن آقا جون و درد ودل من...اشکهای من..حیاط خوشگل اونجا.ضریح و بوی عشق...شب عیدفطر....چ لذتی داشت...
چهار روزی مشهد بودیم ..موجهای آبی.طرقبه...یه عکس تاریخی خوشگل....
بعد هم سه روز رفتیم شمال رامسر...
اونم عالی بود...بازارهای دوست داشتنی شمال و
خریددرمانی.دریا.نمک ابرود و جواهرده..
با کلی خاطره خوب...و عکس های قشنگ و جینگولی...
....این روزا هم میگذره و من خوبم علیرغم سختی کار و شرایط...
شهریور عروسی پسرخالمه و حسابی فکرم مشغول خریداشه که البته
هنوز انجام نشده چون من بسیار مشکل پسندم.....
دیگهههههه.....فعلا همینا..
میخوام بهترین سال باشی برام...
پر از معجزه و خوشبختی......
میخوام هر چیز جدیدی رو تجربه کنم...
در انتهای سی سالگی به این نتیجه رسیدم ک نباید خیلی چیزا و فرصت ها رو از خودم دریغ کنم...
شاید دیر بشه...باید خوش بودن رو بیشتر تمرین کنم...
بیشتر ریسک کنم...
بیشتر تلاش و بیشتر و بیشتر و بیشتر توکل....
خدایا به امید تو...
خداحافظ سی سالگی....
سلام به عجیب ترین دهه زندگی....
خیلی واسم عجیبه که من الان اینجای زندگی ایستادم...
نمیدونم چرا اینقدر زود سی سال گذشت؟
اما میخوام از این به بعد رو بیشتر قدر بدونم...
سلام سی و یک سالگی.....
سلام به عجیب ترین دهه زندگی....
خیلی واسم عجیبه که من الان اینجای زندگی ایستادم...
نمیدونم چرا اینقدر زود سی سال گذشت؟
اما میخوام از این به بعد رو بیشتر قدر بدونم...
سلام سی و یک سالگی.....
وقتی تو امروز عصا زدی بابا....
همه می پندارند عکس پدرم را به دیوار خانه ام آویخته ام ...
نمیدانند دیوار خانه ام را به عکس پدرم آویخته ام.....
***
مرد من روزت مبارک...به امید اینکه بهترین روزهای پدر در انتظارت باشه
خیلی دوست دارم....
منو ببخشید بابت اینهمه تاخیر...البته این شبکه های مجازی هم مزید بر علت شده اما واقعا هم
درگیرم...
عید امسال که طبق معمول جنوب بودیم و اتفاقات عجیب و شوکه کننده ...مثل فوت زندایی عزیزم روز
عید....
چقدر دلگیر و غمگین بود وقتی خبر پرکشیدنش رو شنیدیم...
بعد از تعطیلات هم خونه خودم و اداره و شروع و شروع و امید و امید و عشق...
روز زن هم نیم سکه از طرف اداره و ناهار توی یه رستوران نسبتا عالی ....
و یک گل گوش خوشگل و کوچولو از طرف همسر عزیزتر از جان....
چند روز بعد هم تولد همسر و تقدیم نیم سکه برای خریدن دوچرخه ای که مدتها پیش فروخت و حالا
باز باید خریداری شود...
البته چون تولد همسرم با تولد خواهرزاده دقیقا یک روز بود دیگه هر دو به خوبی توی یک شب خونه
خواهر برگزار شد... و وظیفه من درست کردن دسر و ژله بود که اونهم عالی شد...
و همسر یکی از این دسته ها واسه موبایلش (همون واسه عکس سلفی) از خواهرم کادو گرفت که
واقعا دوستش داشت....
خلاصه روزهای قشنگی رو گذروندیم و خداروشکر همه چیز خوبه...اما کمی تنبلی ...کمی هم مشغله
باعث میشه اینجا کمتر بیام...
خیلی دوستون دارم چون شما اولین دوست های مجازی من هستید و عزیزید بی نهایت.... 
**
پیراشکی خوشگلم خدا میدونه چقدر از دیدن نی نی نازت ذوق کردم...بازم تبریک میگم...
این روزهای قشنگ بهاری با توبودنم زنده ام میکند و سبز....
شما را نمیدانم اما من دلم روشن است به تمام اتفاقهای خوب در راه مانده...
به تمام روزهای شیرین نیامده....به لبخندی که یکروز بر لبمان می نشیند...
به اجابت شدن دعاهایمان....به برآورده شدن آرزوهایمان....
به محو شدنه غم های دیرینه مان......
من دلم روشن است....
.....
روزها مثل برق و باد گذشت....روز سفر ما هم رسید....
مثل همیشه عید رو خونه نیستیم....هفت سین رو گذاشتم و میرم...
93 دوست داشتنی و خاص هم تمام....کجایی 94 پر از معجزه ما؟؟؟
تجربه های امسال ...قشنگی های امسال....حتی گریه های امسال....همه را به فال نیک میگیرم...
خدایا یادم نرفته که امسال چقدر کمکم کردی...
یادم نرفته حکمم رو درست کردی...یادم نرفته لطف های همیشگیت رو...
بازم اومدم التماست کنم ...نکنه هوامو نداشته باشی سال 94...
اتفاقهای امسال همه نو بود....همه شیرین ...تلخ...اما خوب بود....
چون سایه پدر و مادر و همسر بالای سرم بود....
آره بالا و پایین داشت اما عالی بود....ماشین رو عوض کردیم....وسایل خونه رو بعد از هفت سال عوض
کردیم و خونمون کلی تغییر کرد....
بینی من عمل شد...کارمند رسمی دولت شدم...
و یه عالمه معجزه و قشنگی دیگه....که میدونم همش حکمت تو بود خدا....
خدایا مراقب زندگی قشنگمون باش....
خدایا تمام بیمارها رو شفا بده....آرزوی همه رو برآورده کن...
خدایا مراقب خانواده و عشق منم باش....سلامتی اونها تنها آرزوی منه....
من بدون اونها هیچم...
خدایا خودت میدونی چی ازت میخوام...سال 94 رو پر کن از شیرینی و روزهای سبز....
خدایا عاشقتم چون همیشه هوامون رو داری....
**
سال نو مبارک دوستای همیشگی من....
وقتی چشم امیدتان به خدا باشد
هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که راست نباشد
هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که پیش نیاید
هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که دیر نپاید
جز توکل به خدا سرمایه ای در کار نیست
هر که را باشد توکل٬کار او دشوار نیست...
بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم.....
بالاخره امروز زنگ زدن و گفتن بیا اداره مرکزی و حکمت رو امضا کن ....
و من با یکی از قشنگترین حس های عمرم خودم رو توی اون برف و بارون رسوندم و قراردادم رو امضا
کردم...
گرچه همه چیز عالی نبود اما مثل یک معجزه بود....
اتفاقی که حدود هشت سال انتظارش رو کشیدم ....
حس خوبی بود...نمی تونم وصفش کنم....
شدم یه کارمند رسمی....این مدت خیلی اجحاف بود....هنوزم هست اما عالی شده...
خیلی بهتر از قبل....حس خوبی که دارم خودش به تنهایی کلی باارزشه...
دلم خواست خوشحالیم رو با شما تقسیم کنم....
ابلاغم از اول بهمن خورده بود و من خبر داشتم...اما تا کارهای اداری و ...انجام شد طول کشید...
شیرینیش رو به خانواده داده بودم....یه ناهار خوشمزه....
من و عشقم کلی خوشحالیم....دلم میخواد اون خیلی آروم تر از قبل بشه ...
خیلی خوبه که خیالمون کمی آسوده تر میشه...
خدایا ممنونم....خدایا شکرت....
بالاخره منم رسمی شدم...با تلاشی که میکردم حقم این نبود....حالا احساس رضایت بیشتری دارم...
ممنونم خدا که نعمتهای خوبی بهم دادی...
من همیشه شکرت میکنم واسه خیلی چیزا....
خیلی چیزای خوب....که مهمترینش قلب عاشقمه...
عشقم.... زندگی قشنگمون...سلامتی..خانواده....شغل...و خیلی چیزا....
بازم هوامون رو داشته باش....مهربونی تو چقدر خدا....
دعا کنید دوستای گلم....
**
بالاخره این یکی قورباغه رو هم بعد سالها قورت دادیم....
وقتی از سال 86 مستاجر این خونه شدیم رنگ کابینتهاش رو زیاد دوست نداشتم...
نمیدوم چرا اینقدر طول کشید ...بالاخره دیروز روکش شد...کرمی رنگ...با یه طرح کمرنگ چوب...
خوب شد...خیلی بهتر از قبل...
امروز رو مرخصی گرفتم...خیلی خسته بودم....
میخوام پرده جدید بگیرم ....
همین روزها هم لوستر رو عوض کنیم....
خسته شدم از اینهمه یکنواختی...اولش فکر میکردم تحمل میکنم تا توی خونه خودم....
اما نشد...همچنان مستاجریم و همینجا ماندگار...
پس بهتره به همین خونه برسیم...
واسه روحیه ام خیلی خوبه...
کارم هنوز مونده...میگن این طرف سال تمومه...اما هنوز خبری نیست...
این روزها من و عشقم خیلی تلاش میکنیم ....حس های خوب داریم و این عالیه...
هدف هامون کوچیکه اما هر کدوم محقق میشه کلی خوشحال میشیم...
دعا کنید دوستان اندک اما همیشگی من....
سلام مهربونهای قشنگ... خدا کنه توی این زمستون دلاتون گرم و خوش باشه...
منم خوبم...نت نداشتم...نت خونه تازه وصل شده...درگیر بودم...
تصمیم های جدید کاری....البته بیشتر برای همسر...هنوز حتمی نشده کارامون..
دوست دارم بخونم واسه ارشد ....اما اصلا نمیدونم می تونم قبول بشم یا نه؟ شاید ثبت نام کردم..
تغییر وضعیت کاریم هنوز مونده...میگن همین امسال تمومه....اما هنوز که خبری نیست..
خدا کنه قبل از شروع سال جدید حکم جدیدم بخوره..
این مدت درگیر اساب کشی خونه خواهر هم بودیم...خداروشکر یه خونه خوشگل و بزرگ.
ایشااله همه اونایی که آرزو دارن زودی خونه دار بشن...
راستی یادم رفت بگم که چقدر دلم براتون تنگ شده بود...درسته نمی اومدم اینجا و کمی سرگرم این
شبکه های اجتماعی هم بودم...اما بازم به یادتون بودم و اینجا حس خوبی داره هنوز...
**
عشقم ممنونم ازت...بازم داری یه تنه بیشتر سختی ها رو می پذیری و تلاش میکنی اما بدون من
کنارتم و همیشه بیادتم...
تا حالا یه اناری رو دو نصف کردین بعد بذارین توی کاسه بعد بذارین روی میز کامپیوتر که تازه تمیز کردین؟؟؟تازه هی از انار دونه دونه بخورین و تایپ کنین؟؟؟
بعد تازه بعضی وقتا دونه ها بیفته پایین و شما بخواین خم شید از زمین برش دارین؟
میدونم واسه هیچکس اتفاق نیفتاده ...بجز من که همین لحظه هوس انار کردم و فقط همین لحظه هم وقت پست گذاشتن دارم و حال هم که ندارم انارها رو دون کنم و با قاشق بخورم 
مدیونید اگه فکر کنید تنبلم....فقط نمیدونم چم شده؟؟؟؟؟
تازه از سرکار اومدم ..بعد از یک هفته تمام خونه تکونی و استراحت و خانه داری واقعا اداره سخت بود و
کارها فراووووووووون...
بیشتر اوقات فراغت هفته گذشتم به ورق بازی با همسری گذشت...
ینی اصلا بهتره سکوت کنم...از این همه باخت های مکررش...دو دور هفت به دو به نفع من بازی
تموم...
واقعا جا داره از همینجا بهش دلداری بدم
واقعا زشت بود اینهمه باخت خب...
دارم کم کم به خودم میام و عصبی میشم....شیطون توی جلدمه الان ....![]()
پاشم برم میز و کیبورد رو تمیز کنم تا خودم از دیدن این صحنه سکته نکردم....
طبق معمول هر روز ساعت شش و بیست دقیقه بدون ساعت بیدار میشم...نماز میخونم ولی اصلا
خوابم نمیاد...
برعکس همه روزا ...آخه میدونم امروز مرخصی هستم واسه همین خوابم نمیاد....(جل الخالق)
همسری میره سرکار...سعی میکنم چشمامو ببندم و بخوام...چند بار بیدار میشم و میخوابم...بالاخره
حدود ساعت نه و نیم پا میشم ..یه لیوان شیر گرم میکنم و یه قاشق عسل....تکیه میدم به شوفاژ و
میخورمش...
سریع دست بکار میشم....اصلا هدفم از سه روز مرخصی استعلاجی!!!! همین خونه تکونیه خب...
از اتاق خواب خودمون شروع میکنم....
از شب قبل از رفاه کلی شوینده و وایتکس و ...خریدم....
اول از همه اون طبقه از کمد دیواری که شوینده ها و دستمال و ....رو اونجا گذاشتم کامل تمیز میکنم و
جارو برقی میکشم داخل کمد رو....بعد همه خریدها رو می چینم....
یه محلول درست میکنم و چهارپایه میزارم زیر پام و شروع میکنم درهای کمد دیواری رو که کلی لکه
دارن می سابم....آخه تمام درها و کمدهای ما سفیدن....خیلی تمیز میشه...خشک میکنم...نوبت
دیواها میشه...تا اونجا که میتونم خودمو کش میارم و تا نزدیکهای سقف رو با اسکاچ می سابم و
خشک میکنم...
بعضی جاها دو رنگی میشه اما باز تکرارش میکنم....بعد سرامیکها رو با دقت و حوصله
چندین بار محلول میزنم و خشک میکنم...کشوهای پاتختی ها و کشوهای میزتوالت رو درمیارم...تمیز
میکنم...لباسها رو مرتب میکنم...
این وسط یه تاپ من و یه شلوارک همسری که حدود دو ساله گم شده از پشت کشوی میزتوالت پیدا
میشه....
کلی ذوق میکنم....
یه بالکن یا بهتر بگم یه نورگیر کوچیک توی اتاقمونه که سالی یه بار بازش نمیکنم..درشو وا میکنم و
کلی کف اونجا رو می سابم و خشک میکنم....سفید میشه و برق میزنه....
لباسشویی رو میزنم...روتختی قدیم رو برمیدارم و اون روتختی جدید که از کیش خریدیم پهن میکنم...
چه انرژی خوبی بهم میده...رو بالشی های جدید و خوشرنگ...
همزمان با تمام این کارها آهنگ هم گوش میدم ....
چندتا گل و گلدون مصنوعی رو میشورم...جا شمعی ها رو هم همینطور ...
میرم توی کمدی که خریدها توشه و یه جعبه دستمال کاغذی که با روتختی ست باشه پیدا میکنم و
میزارم روی پاتختی...
همه چیز تمیز و عالی شده....یه تمیزیه واقعی ...از عمق....
آخه وقتی سرسری تمیز میکنم...زیاد از خودم راضی نیستم...
اما امروز عالی بود....
ساعت حدود ۳ کارم تموم میشه....چندتا میوه میخورم بعد از ۵ ساعت...
برنج خیس میکنم و دال عدس هم همینطور...
هوس دال عدس کردم...یه ذره نون با ماست و سبزی میخورم فعلا ...تا شام رو با هم بخوریم...
زنگ میزنم همسری که سیب زمینی بخره....مسابقه دارت داره....
میگه دیرتر میاد...
چند روز پیش هم از طرف اداره مسابقه پینگ پنگ داشت که سوم شد عشقم...
بازیش عالیه ...یعنی در حد تیم ملی حتی ....
واسش کلی آرزوی موفقیت میکنم...
میدونم کلی سورپرایز میشه وقتی روتختی جدید رو ببینه....
گردنم و کمرم خیلی درد میکنه...اما واقعا ارزشش رو داشت....خیلی راضیم از کار امروز...
ایشااله فردا هم اون یکی اتاق یا سرویس ها رو تمیز میکنم...
تا بعد...
این روزها عجیب خوبیم....خدارو همه جا حس میکنم...
همه چیز خوب پیش میره....خدا همش حواسش به حالمون هست.....
اون خوبه...من خوبم...دنیا خوب میشه....
دلم میخواد همیشه خوب باشیم...از اون خوبایی که گفتنی نیست و حس کردنیه...
ماشین خریدیم....
یه پرشیا دنده اتوماتیک که عشقم عاشقشه...
همیشه دوست داشت هر ماشینی میگیره ترجیحا اتوماتیک باشه....اینو خیلی دوست داره...
واقعا هم عالیه ...منم واسه اولین بار تجربه ش کردم و واقعا دیدم قابل مقایسه با ماشین دنده ای
نیست...
فقط گاز و ترمز...عالیه واسه خانوما ....
دو هفته ای میشه خریدیم...شب اول که حسین ماشین رو آورد سریع رفتم و چهار تا تخم مرغ
گذاشتم زیر چهارتا چرخش...نمیدونم اینا واقعیت داره یا خرافاته...اما خب بعنوان خانوم خونه باید یه
کاری میکردم واسه این عضو جدید...که بدونه هم عزیزه و هم دوست داشتنی...خب واسش خیلی
زحمت کشیدیم تا بیاد دیگه......
همون شب اول رفتیم همون جای دنج همیشگی و یه شام خوشمزه خوردیم....
همه میگن ایشااله واستون خیر و خوشی بیاره.....و بتونین به همه چی برسین...
اما من به همه چی رسیدم...وقتی به این مرد رسیدم...مردی که واسم همه کاری کرده و میکنه...
خدایا ممنونم...
سرویس ما کمی دیرتر میاد. اولش اعصابم خرد میشه....اما از فرصت خلوت بودن حیاط شرکت
استفاده میکنم وبالاخره اون گلهای نرگسی که همیشه از دور میدیدم می چینم ...گلهای نرگس
کوچولو با ساقه های کوتاه اما بی نهایت خوشبو..چه حس خوبیه ....می برم خونه واسه عشقم...گل
چیدن واسه اون رو خیلی دوست دارم...عطرش تمام خونه رو برداشته....
*
یه ناهار خوشمزه داشتیم
از اونای که به قول عشقولی بعدش باید باز حالش بد بشه...![]()
سر ناهار جناق مرغ رو میارم جلو و میشکنیم....همون لحظه یه تیکشو میده به من و میگه فراموش...
یعنی بدجور بغضم میگیره ..اما کم نمیارم و میگم اصن قبول نیست...از حالا شروع ...
پنج دقیقه بعد یه تربچه میدم دستش با کلی عشق و میگم فراموش....
کلی عصبانی میشه...هاهاها....
بازیمون زود تموم. میشه ..اما یه هات داگ چیلی مهمون بازنده بازی میشم...
*
دیگه اینکه ماشینمون رو هم دو هفته ای هست فروختیم ...اگه خدا بخواد واسه خرید یه ماشین بهتر
بعد از چندین سال ...ولی واقعا با سردی هوا و کارهای بیرون پیاده بودن و تاکسی سوار شدن خیلی
سخته مخصوصا واسه عشقم...دعا کنید زود یه ماشین خوب پیدا بشه و ما هم کمی مثل قدیما دور
دور کنیم و اینهمه توی خونه نپوسیم...
میدونم روسیام...من اگه بی وفام...
ولی عشقم اینه....عاشق این آقام....
منتظر یه اشارم....هر چی که دارم بذارم...
دلمو زیارت بیارم...منی که آوارم....
دلم اگه بی قراره....چشام اگه هی میباره...
ولی دلم غم نداره ...آقام دوسم داره....
میشه شاهی کنی؟؟؟منو راهی کنی...
چی میشه به منم یه نگاهی کنی....
این پست صرفا برای خانومهایی مثل خودمه که معمولا بعد خرید کمی دچار عذاب وجدان میشن یا
واسه خرید کمی وسواس به خرج میدن و یا به هر دلیل کم خرید میکنن![]()
این پست رو گذاشتم که واسه افزایش طول عمر هم که شده بیشتر خرید کنیم وگرنه شماها که
میدونید ما خانوما ذاتا از خرید اصلا خوشمون نمیاد
والا....
![]()
**
اگر مسیر زیباست، ابتدا یقین پیدا کن که به کجا می رود؛
اما اگر مقصد زیباست، به مسیر توجهی نکن، به راهت ادامه بده....
![]()
گنجشک ها
از جیک
جیک خسته نمی شوند
من ..از دوست داشتن تو
پ ن: هر روز بیشتر از قبل دوست دارم....اینو همیشه بدون نفسی...

معنای زنده بودن من ، با تو بودن است...
![]()
خب از ساعت این پست معلومه که من مرخصی هستم و تو خونه دارم خوش میگذرونم...
قضیه از این قرار بود که حدود ده روز پیش عشقم سرما خورد...هر چقدر تونستم ازش پرستاری کردم اما خوب
نشد و خودم مریض شدم حسابی...
خونمون دیدنی بود ..تا از سرکار می اومدیم...شلغم و مرکبات....بعد هم سوپ و آش...
هیچکس حال نداشت از اون یکی پرستاری کنه...
اما خب خدارو شکر عشقم زودتر خوب شد و من بدتر شدم...
دیگه خسته شده بودم تا ایتکه دیشب باز اسفناج پختم و باز فکر آش و...بودم که همسری اومد خونه و گفت بیا
تخم مرغ سرخ کنیم یا ماکارونی درست کنیم با سیب زمینی چرب![]()
خسته شدیم دیگه...![]()
منم با کلی خنده پذیرفتم و مثل دیووونه ها بساط یه ماکارونی چرب با ترشی و ماست و اسفناج راه انداختم.![]()
دیگه نتیجه این شد که الان من مرخصی هستم و همچنان حالم بده...![]()
ولی خب تجربه خوبی بود...حس میکنم دارم بهتر میشم...
راستی نگفته بودم ؟یکماه پیش موهامو کوتاه کردم...خیلی کوتاه...
اصلا دوسش نداشتم..اما عشقم خیلی خوشش اومد...و اغلب وقتی داره از موهام تعریف میکنه واقعا واسم
عجیبه که از چی موی کوتاه خوشش میاد؟؟...ولی خب بهم میاد....
خداکنه تا عید بلند بشه ...
*
امروز هم یه سری ترشی گل کلم و یه سری ترشی بادمجون درست کردم...
واسه شام هم یه خورش بادمجون خوشمزه داریم...
دیگه همین فعلا...![]()